بدون عنوان

خرید بک لینک
وقایع دیروز و دیشب رو حال ندارم بگم. تازه رسیدم خونه و خیلی خسته ام. دارم شبانه روز میجنگم، با آدما، با زندگی، با دتیا، با افکار خودکشی، با دپرشن...رابطه ۳ سال و سه ماه و ۲۷ روزه ام تموم شد. چرا؟چون نخواست برام تلاش کنه!آدمی که قسم میخورد تا تهش با منه.آدمی که هربار سکس میکردیم قبل و بعدش میگفت ما مال همیم(کلا۴بار سکس داشتیم).آدمی که قبل از اینکه منو لمس کنه، بهش گفتم تو هم میذاری و میری و گفت این حرفتو یادت بمونه، ده سال دیگه من و تو و بچه هامون باهم داریم زندگی میکنیم.بزرگترین اشتباهم تو این رابطه؟پا گذاشتن رو خودم، روی خط قرمز های خودم بخاطر اینکه فکر میکردم دوسم داره.تو چشماش دوست داشتن ندیدم. و همین منو میسوزونه.از سکس باهاش پشیمونم؟نه،چون پشیمونی سودی نداره. لذت که برام نداشت،فقط درد بود. درد، پارگی، آسیب جسمی و روحی.بار آخر بعد سکس رفتم بغلش، بهم گفت برو اونور گرممه! من اینا رو تحمل کردم!میدونید، از خودم ناراحتم. چرا خیلی چیزا رو دیدمو تحمل کردم.خودش به کنار حتی خانوادش که ادعا داشتن دوستت داریم وقتی مامانم زنگ زد بهشون گفت جواب ما منفیه یه ذره تلاش نکردن.و من بعد از ۱۲ سال تازه فهمیدم چرا انقدر از اصفهونیا بدم میومد.امیدوارم خوشبخت بشه، ازدواج کنه و دختر دار بشه.شاید وقتی دختر دار شد د دخترش عاشق شد، فهمید چه ظلمی در حق من کرده.من گذشتم از خودش، از رفتار خودش و خانوادش، اما طبیعت نمیگذره. :) بدون عنوان...

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 18:06

برگشتم تهران. در مسیر بازگشت همواره به این مسئله فکر میکردم، اگه بابا بزرگم زنده بود و حالمو میدید چیکار میکرد؟قطعا میرفت با اونایی که مسبب حال بدم بودن دعوا میکرد..چقدر این روزا به وجودش احتیاج دارم...۱۶ سال گذشت...چقدر دلم برای بودنش تنگ شده. برای بابایی صدا کردنش، برای اینکه بپرسه کی اذیتت کرده؟ و وقتی جوابش رو نگیره، بره با همه دعوا کنه.بابا بزرگم عاشق مادربزرگم بود... همین عشق بی حد و حصرش باعث شده بود ماهارو هم دوست داشته باشه... .کاش تو این بازه ۱۰ سال، یکی مثل بابا بزرگم عاشقم بود... . بدون عنوان...

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 18:06

حالم خیلی بده، دوباره خلق پایین، دوباره حمله های عصبی، دوباره گریه، دوباره قند بالا، دوباره همه ی احساسات منفی.مامانم میگه گلدون و کادوهایی که برات فرستاده رو براش بفرست. میدونم اگه من براش بفرستم اونم کادوهارو پس میفرسته و بیشتر اعصابم خورد میشه.گلدونی که موقع خواستگاری آورده بودن دوتا برگ جدید آورد، دقیقا از روزی که تموم کردیم. تو این ۶-۷ماه برگاش میریخت، ولی وقتی تموم کردیم گل داد...حالم خیلی بده...دلم میخواد فقط از اینجا برم... بدون عنوان...

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 18:06

صفحه بندی